تبليغاتX
اشک یخی

از روزی که منو تو برای هم خاطره باشیم می ترسم...

 

شادم که در شرار تومی سوزم

شادم که در خیال تو می گریم...

 
شادم که بعد وصل تو بازاینسان

در عشق بی زوال تو می گریم ...


پنداشتی که چون زتو بگسستم

دیگرمرا خیال تو در سر نیست ...


اما چه گویمت که جز این اتش

بر جان من شراره دیگر نیست ...


شادم که همچو شاخه خشکی باز

 در شعله هخای قهر تو می سوزم...


گوئی هنوز ان تن تبدارم..........

کز اتش عشق تو می سوزم...

View Full Size Image

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:34 نويسنده یگانه

اي عشق واقعي

چگونه ستايشت كنم وقتي كه قلبت از محبت بي نياز است

چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاريست

بگذار نامت را تكرار كنم

نامت زيباست ،‌ دلنشين است

چه داشتي كه اينگونه مرا طلسم كردي

من اينگونه نبودم تو مرا با عشق آشنا كردي

زماني كه با تو به آسمان بيكران پرواز مي كنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نمي دانم !

عزيزم :

افكار آشفته من لياقت سرودن روح شيشه اي تورا ندارد

هر چند كه مي دانم آغوشت هنوز براي عبور پرنده اي تنها و غريب گشوده است

 View Full Size Image

رفتم مرا ببخش و مگو وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد ولي اميد

بر وادي جنون و گناهم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ام شست و شو دهم

رفتم كه ناگفته بمانم در اين سرود

رفتم كه با ناگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو چرا رفت ننگ بود

عشق منو نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي ظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

من از دو چشم روشن گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من نگير

مي خواستم شعله شوم و سركشي كنم ولي

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي  خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:29 نويسنده یگانه

<\body> <\body>